تبليغاتX
عاشق

عاشق

عاشقی در پس کوچه های انتظار

چشمهاي تو مرا وعده باران دادند
به تنِ مرده من روح و دل و جان دادند
شوقِ برخاستن و زندگي تازه به اين
منِ دلواپسِ از خويش گريزان دادند
خش خشِ گام كسي بود كه مي‏آمد و باز
مژده عيد در اندوه زمستان دادند
چشمهاي‏تو درخشيد و در آن ظلمت محض
به بلندايِ شبِ يخزده پايان دادند
آمدي مثل بهاري كه مي‏آيد از راه
يك سبد ياس به هر شاخه عريان دادند
دستهاي تو ز هر پنجره رُفتند غبار
و به تنديس همه آينه‏ها جان دادند




كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد
چشمهايي كه مرا وعده باران دادند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/10ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سال نو مبارک 


+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/20ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/20ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سکوتم را چگونه خواهم شکست تاریکی بر اندامم مستولی گردیده هر دم صدای ترک خوردن استخوانهایم را میشونم این صداهاست که سالهاست با من آشناست دیگر گفتن کلمات نیز برایم سخت و دشوار گشته بغض گلویم را می فشارد صدای پای ثانیه ها را که به آرامی از کنارم عبور می کنند همانند ناقوصی هر دم در گوشم سیلی وارد میکنند می شونم و میبینم و حس میکنم زندگی تیره و تار را با زندانی سیاه و کثیف میگذارنم تنها با غمها زیبایی را سالهاست فراموش کردم شادی ها را سالهاست در تاریکی دفن کرده ام سنگینی غل و رنجیر روزگار دیگر قدرت حرکت را نیز از من گرفته است ریشه هایم را حس میکنم که هر لحظه جای آب خونابه را به من هدیه می کنند دیگر خسته شدم اگر جایی برای خسته شدن نیز برایم باقی مانده باشد.
+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

داستان  :اين‌ مرد را مي‌شناختم‌


 


اين‌ مرد را مي‌شناختم، مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. خودش‌ نمي‌دانست‌ که‌ مي‌خواهد زنش‌ را ترک‌ کند. نمي‌دانست‌ چه‌ مي‌خواهد. پيراهن‌ سبز مي‌پوشيد و کراوات‌ قرمز مي‌زد. جوراب‌ زرد به‌ پا مي‌کرد. موهايش‌ خيلي‌ زود سفيد شده‌ بود. هيچ‌وقت‌ تاس‌ نمي‌شد. چشم‌هاي‌ تيز و تيره‌اي‌ داشت‌ و هر کس‌ را مي‌ديد با او گرم‌ مي‌گرفت. اين‌ مرد را مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. به‌ بدترين‌ وضع‌ مي‌خواست‌ او را رها کند. مي‌خواست‌ آزاد باشد. نمي‌دانست‌ آزادي‌ چيست. فقط‌ آن‌ را مي‌خواست. قهوه‌ را بي‌شير و تلخ‌ مي‌خورد. آنقدر شراب‌ قرمز مي‌خورد تا بترکد. خود را روي‌ دريا حس‌ مي‌کرد. اين‌ مرد را مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند تا آنکه‌ از دوستي‌ که‌ زنش‌ را مي‌شناخت،‌ شنيد که‌ زنش‌ مي‌خواهد او را ترک‌ کند. ناگهان‌ تصميم‌ گرفت‌ او را نگه‌ دارد. ناگهان‌ رها کردن‌ مال‌ ديگران‌ شد، مردان‌ ديگر و همسران‌ ديگر، نه‌ او يا زنش، نه‌ آقا امکان‌ ندارد.


اين‌ مرد را مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. مرد کوتوله‌اي‌ بود، مردي‌ بي‌مو، مردي‌ که‌ چکمه‌ کابويي‌ مي‌پوشيد تا قدش‌ بلند شود. فکر ترک‌ کردن‌ زنش‌ هم‌ براي‌ او سخت‌ بود، زيرا زنش‌ زيبايي‌ چشمگيري‌ داشت، دست‌کم‌ به‌ چشم‌ او زيبا مي‌آمد، بالابلند، چشم‌ و ابرو مشکي‌ با چشم‌هاي‌ درشت. صداي‌ نرم‌ و مخملي‌ داشت، به‌علاوه‌ همه‌ اين‌ها، او را دوست‌ داشت‌ که‌ نبايد دليل‌ ترک‌ کردن‌ او باشد، اما بود. اين‌ مرد را مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. مرد چاقي‌ بود و دليل‌اش‌ هم‌ همين. وقتي‌ زنش‌ را ديد لاغر بود. اما سال‌ به‌ سال‌ زن‌ برايش‌ پخت‌وپز کرد، لباس‌ مي‌شست، خريد مي‌کرد و نظافت‌ خانه‌ را به‌عهده‌ داشت‌ تا آنکه‌ از کباب‌ و سيب‌زميني‌ پخته‌ و سبزي‌هاي‌ سرخ‌ شده‌ و بيسکويت‌هاي‌ خانگي‌ و کيک‌هاي‌ خامه‌اي‌ و غذاهاي‌ ديگري‌ که‌ روزي‌ دو وعده‌ بار مي‌گذاشت‌ و تعطيلات‌ آخرهفته‌ سه‌ وعده‌ حسابي‌ پروار شد و باد کرد و در آستانه‌ي‌ مردن‌ قرار گرفت، اما نتوانست‌ عادات‌ پخت‌ و پز او و عادت‌ پرخوري‌ خودش‌ را عوض‌ کند تا آنکه‌ مُرد. مرد ديگري‌ را مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. مثل‌ مرد اول‌ بود که‌ نمي‌دانست‌ مي‌خواهد زنش‌ را ترک‌ کند، مثل‌ مرد بعدي‌ بود که‌ قهوه‌ بي‌شير و شکر و شراب‌ قرمز مي‌خورد. مردي‌ مثل‌ بعدي‌ بود که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را نگه‌ دارد، چون‌ فکر مي‌کرد که‌ بايد زن‌ را نگه‌ داشت. مثل‌ مردي‌ بعدي که‌ مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند. اين‌ مرد مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند چون‌ زنش‌ او را دوست‌ داشت. البته‌ او خبر نداشت. مي‌دانست‌ که‌ دوستش‌ دارد اما نمي‌دانست‌ عشق‌ او باعث‌ شده‌ تا بخواهد رهايش‌ کند. هيچ‌چيزي‌ نمي‌دانست، حتي‌ اين‌ که‌ مي‌خواهد ترکش‌ کند. مردي‌ بود که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند و نمي‌دانست. از بس‌ آنقدر قهوه‌ بي‌شير و شراب‌ قرمز خورد تا آنکه‌ مثل‌ مردِ‌ چاق‌ مُرد. مردي‌ را مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند چون‌ فکر مي‌کرد شوهر بودن‌ چيز مسخره‌اي‌ است‌ و برخلاف‌ مرداني‌ که‌ مي‌شناختم‌ و مي‌دانستم‌ که‌ مي‌خواهند زنشان‌ را ترک‌ کنند، اين‌ يکي‌ عملاً‌ ترک‌ کرد، اما از ترک‌ او چيزي‌ نگذشته‌ بود که‌ يکي‌ ديگر گرفت‌ و فوراً‌ مي‌خواست‌ او را هم‌ ترک‌ کند، اما نکرد، زيرا دفعه‌ دومش‌ بود و مي‌دانست‌ که‌ اميدي‌ نيست‌ پس‌ بار ديگر شوهر شد و مثل‌ مردهاي‌ ديگري‌ که‌ مي‌شناختم‌ و مي‌خواستند زنشان‌ را ترک‌ کنند، رفتار کرد. مردي‌ را مي‌شناختم‌ که‌ مي‌خواست‌ زنش‌ را ترک‌ کند و يک‌ روز عصر ناگهان‌ روبه‌روي‌ ايوان‌ پياده‌روي‌ کافه‌ کوچکي‌ نشست‌ و ديد که‌ آشفته‌ است‌ و مشکوک‌ و با آرايش‌ غليظ‌ هم‌خوان‌ با بلوز ساتن‌ گل‌بهي‌ و کت‌ چرمي‌ مشکي‌ براق‌ نشسته‌ و توي‌ قهوه‌اش‌ شکر مي‌ريزد، گوشه‌ بسته‌ آبي‌ کاغذي‌ را با شست‌ و سبابه‌ گرفته‌ و تکان‌ مي‌دهد تا آن‌ را پاره‌ کند و بريزد. نشست‌ و تماشايش‌ کرد که‌ شيريني‌ تر را با انگشت‌ مي‌خورد و ذره‌اي‌ باقي‌ نگذاشت‌ و انگار شکافي‌ از نوميدي‌ در قلبش‌ دهان‌ گشود

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/20ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/01ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/01ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

آره ،  بازم انتظار ...

    مثل هميشه ،  مثل تموم روزای عاشقيم ...

         و مثل لحظه لحظه های با تو بودنم ...

            بهانه ی من ،  بهانه نوشتنم امروز با هميشه فرق می كنه ...

                امروز می نويسم .....

 چون همه عاشقايی كه منو می بينن ،. فقط يك سؤال می كنند ، که چرا تنهاترين تنهای دنيا ؟؟؟

   آره عزيز ، اونا نمی دونن بدون تو من ،  تنهاترين تنهای دنيام ...

        نمي دونن تو براي من با همه فرق داری ،  نمی دونن توی دل من جای خدا از تو جداست ...

            نمی دونن زخمی كه تو بر دلم زدی ،  يه زخم كاريه ،  كه اسمش تنهاييه ...

 و در آخر ،  بهانه ی من بيا ...

   بيا تا جای تنهاترين تنهای دنيا ، بنويسم ..... او كه با تو دنيا برای اوست ....

      بيا تا بهشون بگم

         بگم که اگر بهانه ی من بياد ، من ديگه تنهاترين تنهای دنيا نيستم 

                              منتظرت می مانم ...................... 


                         تنهاترين تنهای دنيا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/18ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

شقایق کوچک کربلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط محمد  |